از جنین تاتولد

تولدت مبارک

تولد زیباترین هدیه خدا که مانند سروشی روح بخش به زندگی تان نور امید دمید را تبریک میگیم. قدمهای کوچکش برایتان پر از خیر و برکت باشد — به یمن آمدن فرشته کوچکتان به زمین با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش و روح بخشیدن به زندگیتان تبریک مرا پذیرا باشید — شکفتن نوگل زیبایتان در دشتی از یاسهای مهربانی با نجوی سیمین آبشاران تهنیت باد با آرزوی روشن ترین فرداها برای وجود نازنیش — گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد با آرزوی فرادهایی روشن تبریک صمیمانه مرا پذیرا باشید — خدای بخشنده را شکرگزار و نوزاد بخشیده بر تو مبارک امید که بزرگ شود و ...
18 شهريور 1393

شعر صبحگاهی نوزاد

یک و دو و سه و چار نی نی از خواب شد بیدار *** صبح شد و وقت کوشش بده نی نی رو ورزش *** *** باز کن دستاشو ببند به روی ماهش بخند *** نکن نی نی رو خسته بگو یک و دو و سه *** نوبت پاهاست حالا برند پایین و بالا *** وای که چه خوبه ورزش چه حالی داره نرمش *** کاشکی مامان یا بابا همه روزای خدا *** با نی نی ورزش کنند بازی و نرمش کنند
18 شهريور 1393

لیلی حوضی

لی لی لی لی حوضک گنجیشکه آمد آب بخوره افتاد تو حوضک این یکی درش آورد این یکی آبش داد این یکی نونش داد این گفت: کی هلش داد؟ منه منه کله گنده
18 شهريور 1393

شعرکودکانه برای مادر و پدر

مهربان ترین مهربانتر از مادر مهربانتر از بابا مهربانتر از آبی با تمام ماهیها مهربانتر از گلها با دو بال پروانه مهربانتر از ابری با گیاه،با دانه مهربانتر از خورشید با گل و زمینی تو تو خدا،خدا هستی مهربانترینی تو شاعر : افسانه شعبان نژاد
12 شهريور 1393

شعر کودکانه برای مادربزرگ و پدربزرگ

پدربزرگ ، مادربزرگ پدر بزرگ خوبم همیشه مهربونه وقتی که پیشم باشه برام کتاب می خونه مادر بزرگ نازم خیلی برام عزیزه هرچی غذا می پزه خوشمزه و لذیذه وقتی با اونها باشم غصه و غم ندارم دنیا برام قشنگه هیچ چیزی کم ندارم. شاعر : جواد محقّق
12 شهريور 1393

با یاد او

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو رازی دارم !.. اندکی پیشتر اَی .. اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!. ... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم اَدم!!. قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید !!!.. یاد من باش ... که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی .... من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... به اندازه عرش ..نه ....نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! اَدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !... راهی ظلمت پر شور زمین .. طفلکی بنده غمگین اَدم!.. در میان لحظه ی جانکاه ، ...
12 شهريور 1393